|
آنجا که تویی .غم نبود .رنج و بلا هم مستی نبود دل نبود شورو نوا هم اینجا که منم حسرت از اندوه فزونست خود دانی و من دانم و این خلق خدا هم تا گرید و گریاند از آن گریه ترا هم اینجا که منم عشق به سر حد کمال است صبر است و سلوکست و سکوتست و رضا هم آنجا که تویی باغی اگر هست ندارد مرغی چو من آشفته و افسانه سرا هم اینجا که منم جای تو خالیست به هر جمع غم سوخت دل جمله یاران و مرا هم آنجا که تویی جمله سر شور و نشاطند شهزاده و شه باده بدستند و گدا هم ینجا که منم بسکه دورویی و دورنگیست گریند به بدبختی خود اهل ریا هم + به فریاد در آمده در سه شنبه ششم فروردین 1387 14:49 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
|