|
بسی گفتند : دل از عشق برگیر که نیرنگ است و افسون است و جادوست ولی ما دل به او بستیم و دیدم که این زهر است اما نوشداروست به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن ازم پرسید : دوستم داری ؟گفتم آره ...گفت :چقدر ؟گفتم از اینجا تا خدا ... اشک تو چشاش جمع شد و گفت: مگه نگفتی که خدا از همه چیز به ما نزدیکتره از این عشق به هر عشق جهان می خندم هر که آرد سخن عشق به آن می خندم روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم نفس را با تو می خواهم تو که از جنس گلهایی سیاهی را نکن باور تو که خورشید فردایی + به فریاد در آمده در شنبه بیستم بهمن 1386 12:12 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
|