|
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه اگه دستمو بگیری از غرورت کم نمیشه ساکت و صبور و عاشق وقتی حوصله نداری پیش حرفای دل من حرف عشق و کم میاری لحظه هام تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من کاش که چشات یه جاده میزد از دل تو تا دل من در کلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن را صرف کن :رفتم ...... رفتی ....... رفت ساکت می شوم می خندم ولی خنده ام تلخ می شود استاد داد می زند خوب ادامه بده و من می گویم :رفت ...... رفت ..... رفت رفت و دلم را شکست همیشه برای گلی خاک گلدان باش که اگر به آسمان رسید یادش نره که ریشه اش کجاست + به فریاد در آمده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 23:19 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تورا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی
نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت
جدا کردم و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان
چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تورا درد دشتی از
تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم
چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی ؟ شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ؟تا کی ؟برای چه ؟ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه
می بارید وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در
غمی خاکستری گم شدوگنجشکی که هرروزازکنارپنجره بامهربانی دانه برمی داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس
باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست
خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از
رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه
می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد! ببین که سر نوشت انتظار من چه خواهدشد و بعد از این همه طوفان و وهم
پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :تو هم در پاسخ این
بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی مابین اشک و
حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاییزی ترین
ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا ؟ شاید به
رسم عادت و پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا
کردم + به فریاد در آمده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 21:50 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن + به فریاد در آمده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 23:59 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
بیان نامرادیهاست اینهایی که من گویم همان بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم شب و روزم به سوزوسازعمربی امان طی شد گهی از ساختن نالم گهی از سوختن گویم خدارا مهلتی ای باغبان تازین قفس گاهی برون آرم سرو حالی بمرغان چمن گویم مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها غم بی همزبانی رابرای کوهکن گویم بگویم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم از آن گمگشته منهم نشانی آور ای قاصد که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم تو میایی به بالینم ولی آندم که در خاکم خوش آمدگویمت اما در آغوش کفن گویم + به فریاد در آمده در یکشنبه بیستم آبان 1386 14:17 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
به پندار تو : جهانم زیباست ! جامه ام دیباست ! دیده ام بیناست ! زبانم گویاست ! قفسم هم طلاست ! بر این ارزد که دلم تنهاست ؟ + به فریاد در آمده در یکشنبه بیستم آبان 1386 14:3 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
طراوت را بر برگهایش بنویسند گفتی :وقتی میایی که بی کرانگی دریا غرق + به فریاد در آمده در دوشنبه هفتم آبان 1386 11:44 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
روزی دروغ به حقیقت گفت :میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم
حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد آن دو با هم به کنار ساحل رفتند
وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در آورد دروغ حیله گر
لباس های اورا پوشید و رفت از آن روز همیشه حقیقت عریان است
اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود
+ به فریاد در آمده در شنبه پنجم آبان 1386 1:8 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
دنیارا بد ساخته اند ..... کسی که تو دوستش داری تورا دوست ندارد
کسی که تورا دوست دارد تو دوستش نداری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تورا دوست دارد به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است زندگی یعنی این ...... اگر کسی را دوست داری به او بگو زیرا قلب ها معمولا با کلماتی که ناگفته می مانند می شکنند می دونی آدما بین "الف" تا "ی " قرار دارند بعضی ها مثل "ب"برات می میرند مثل "د"دوستت دارند مثل "ع"عاشقت می شوند مثل "م" منتظرت می مونند تا یه روز مثل "ی"یارت بشن امشب این خانه عجب حال و هوایی دارد .... گفتگو با دل دیوانه صفایی دارد ....همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت......باز این یار قدیمی چه وفایی دارد سراسیمه به دنبال هیچ می گردم ای وای بر من هیچ هم از ما گریزان است + به فریاد در آمده در شنبه پنجم آبان 1386 0:36 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
دلم گرفته فکر می کنم تمام بلاهای دنیا روی سرم اومده دلم گرفته چون احساس میکنم توی تنهایی غرق شدم دلم گرفته به خاطر چیزای نداشته درحالی که ارزش چیزایی رو که دارم نمی دونم می دونم وقتی دلم میگیره خدارو فراموش کردم خدایی که یه عالمه عاشقشم ولی حرف دلمو حرف دلتنگی هامو بهش نمیگم در حالی که می دونم به غیر از اون کسی حرف تنهایی هامو نمی فهمه اون تنها کسیه که اگه حرف دلمو بهش بگم به کس دیگه ای نمیگه اون تنها کسیه که هیچ جا منو تنها نمی ذاره و همیشه با منه ولی من اون جوری که باید اون رو نمی فهمم الان دلم خیلی گرفته احساس میکنم دیگههیچ کس منو نمی فهمه الان یه دنیا غم یه کوه غصه توی دلم نشسته آخه بی وفایی دیده ما آدما وقتی بی وفایی می بینیم دلمون میگیره ولی وقتی بی وفایی می کنیم انتظار نداریم کسی دلش بگیره می دونی چیه واقعیت اینه که اگه ما یه کم به اطرافمون نگاه کنیم و یه کم با غم دیگران آشنا بشیم می بینیم غم ما هیچه خیلی کوچیکه ولی با این کوچیکی باز دلم گرفته + به فریاد در آمده در پنجشنبه سوم آبان 1386 13:15 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
|