|
توی زندون قلبت اینقدر شلوغ می کنم و زندانی هار و اذیت می کنم تا مجبور بشی من رو بندازی توی انفرادی قلبت + به فریاد در آمده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 22:8 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
عشق همان لحظه ی شیرینی است که روی مثل ماهت را دوباره ببینم و دوباره مثل گذشته و حتی بیشتر عاشقت شوم وبا شادی تو جون بگیرم و به زندگی امیدوار شوم .....عشق همان دست نوازشگر تو ست در لحظه های غم و شادی که می تواند همدم و مونس من شود .... عشق همان مهری است که چتر محبت خود را روی سرم پهن کرد ... عشق همان حس آشنایی است که با حضور تو و دیدن تو پررنگ تر می شود + به فریاد در آمده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 22:5 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
بزرگترین گناه ....سکوت .بزرگترین شجاعت ....بگویی دوستت دارم بزرگترین سرمایه .....دوست .بزرگترین اسرار......صداقت بزرگترین افتخار ..... عاشق شدن . بزرگترین هنر .....عاشق ماندن بزرگترین شجاعتم این بود که بگویم دوستت دارم + به فریاد در آمده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 19:28 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
یک شب از من پرسیدی ؟ مرا دوست داری یا زندگیت را ؟ گفتم زندگیم را . قهر کردی و رفتی ولی ندانستی تو تمام زندگیم هستی + به فریاد در آمده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 19:16 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
سخت ترین دیدار .... دیدار اونی که به جای اون همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات به یادگار بذاره و تونگاهش کنی و باز مثل روز اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوسش داری ... بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی ..... به چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدی هاش هنوزم با همه قلبت دوسش داری اما ببنی چشاش داد می زنه که دلش مال یکی دیگه ست + به فریاد در آمده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 16:19 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد + به فریاد در آمده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 16:12 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است ان روز که لحظه وداع من و توست ان شوم ترین لحظه پایان من است + به فریاد در آمده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 16:1 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
هی با تو ام که بی خبر دلو سپردی به سفر منو گذاشتی با دلم بی یه نشونی در به در من با تو ام رفتی کجا آهای غریب آشنا چه ساده تو از من بریدی بستی دلو به جاده ها خسته شدم از این به بعد اسمتو من نمیبرم می خوای بیا می خوای نیا نازتو من نمی خرم انگار نه انگار که یه روز خاطره هامون یکی بود قول و قرارمون یکی حال و هوامون یکی بود هنوز گلای خشک تو رو طاقچه اتاقمه عطر حضور تو ولی تو لحظه های من کمه تو نیستی و صدات هنوز مرحم زخمهای منه ترانه نگاه تو مونس شبهای منه + به فریاد در آمده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 15:58 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحر رنج است اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است + به فریاد در آمده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 12:5 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
تو سکوت زرد پاییز که علاج هر چی درده یه مسافر دنبال دلش میگرده می نویسه عاشقونه وری دیوار شبونه توی بیداری آهن هیچ کسی عاشق نمی مونه بادلی لبریز حسرت این مسافر گریه کرده دلشو داده به کسی که می دونه بر نمیگرده + به فریاد در آمده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 12:1 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند ...به جز مداد سفید ... هیچ کس به او کار نمیداد ....همه می گفتند "تو به هیچ دردی نمی خوری"...یک شب که مداد رنگی ها ....توی سیاهی کاغذ گم شده بودند ....مداد سفید تا صبح کار کرد ...ماه کشید .... مهتاب کشید ... و آنقدر کوچک و کوچک و کوچکتر شد ....صبح توی جعبه مداد رنگی ....جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد + به فریاد در آمده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 11:57 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
سالهاست که کور شده ایم قرنهاست که کرگشته ایم حتی طپش قلب خویش را از یاد برده ایم سالهاست که قلبهارا انکارکرده ایم واز سر زندگی می کنیم سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه گرفته ایم + به فریاد در آمده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 11:48 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
دوست دارم شمع باشم در دل شب بسوزم
خانه ای روشن کنم اما خودم تنها بسوزم + به فریاد در آمده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 0:37 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
اگر گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باورکرد دوباره آخر جاده است خداحافظ.. واسه اینکه نبندی دل به رویاهام بدونی بی تو وباتو همینه مثل این دنیا خداحافظ..خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام + به فریاد در آمده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 0:33 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
نامهربانان بدانند....محبت کوچکترین پاداش عاشق است وعاشق خریدار محبت است نه گدای محبت + به فریاد در آمده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 0:28 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
گفتی که به احترام دل باران باش باران شدم وبه روی گل باریدم گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گونه های او بوسیدم گفتی که ستاره شو دلی روشن کن من هم چو گل ستاره ها تابیدم گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و تورا به ساحل دیدم + به فریاد در آمده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 1:31 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
این همان قلبی است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند وقتی تو بد میگویی و بیزاری او عشق می ورزد وقتی تو می رنجی او می بخشد + به فریاد در آمده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 1:1 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
همیشه یه کسایی بودن که بهم می گفتن چرا تو عشق نداری ؟ همیشه بودن کسایی که بهم بگن عشق یعنی زندگی ..... میگفتن اگه عاشق نشی یعنی زندگی نکردی ...ولی بهم نگفتن اگه اسیر بشی دلت می سوزه ....بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتیش می کشه ....بهم نگفتن اگه تموم روز ببینیش بازم دلتنگش میشی .....بهم نگفتن ممکنه یه روز بذاره بره .... بهم نگفتن .....نگفتن که تو پشت سرش اشک میریزی ولی اون بی اعتنا میره ...... نگفتن
+ به فریاد در آمده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 22:50 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
همیشه قبرستانی در قلبت برای
خاکسپاری خطاهای دوستانت بساز
+ به فریاد در آمده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 19:13 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی را دوست داری به چشمش اشک شد از شرم جاری میان گریه هایش گفت آری + به فریاد در آمده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 19:9 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
آنقدر خوبی که در وقت وداع حیفم آید که تورا دست خدا بسپارم + به فریاد در آمده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 2:9 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
سازنده ترین کلمه "گذشت " است آن را تمرین کن پر معنی ترین کلمه "ایمان است آن را به کار ببر عمیق ترین کلمه "عشق است به آن ارج بده بی رحم ترین کلمه "تنفر است با آن بازی نکن خودخواهانه ترین کلمه "من "است از آن حذر کن ناپایدارترین کلمه "خشم "است آن را فرو ببر بازدارنده ترین کلمه "ترس "است با آن مقابله کن پوچ ترین کلمه "طمع "است آن را بکش زیباترین کلمه "صبر "است برای داشتنش دعا کن
+ به فریاد در آمده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 2:5 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
حس که پیدا شد عشق باریدن گرفت هیچ می دانی رمز عاشق بودن هر کس فقط این است ساده دیدن ساده پذیرفتن پس ساده می گویم ساده بپذیر ....... خوشبختی ات آرزوی من است + به فریاد در آمده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 1:43 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
سعی کن دریا باشی که هر گاه سنگی به سویت پرتاب شد سنگ در تو غرق شود نه اینکه تو متلاطم شوی + به فریاد در آمده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 1:24 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت + به فریاد در آمده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 7:1 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
من واسه تو یه مزاحم تو واسه من یه گل ناز تو همیشه شاکی از من . من همیشه درد سر ساز نه ازت یه نامه دارم نه یه عکس یادگاری ولی اینو خوب می دونم دیگه دوستم نداری عقربه های تو یساعت راه میرند مثل یه لاکپشت تو رها کردی و رفتی این دقیقه ها منو کشت + به فریاد در آمده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 6:59 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
نگو بار گران بودیم و رفتیم نگو نامهربان بودیم و رفتیم آخه اینها دلیل محکمی نیست بگو با دیگران بودیم ورفتیم + به فریاد در آمده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 6:53 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
دل من هرزه نبود دل من عادت داشت که بماند یک جا به کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ معلوم است به در خانه تو + به فریاد در آمده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 22:15 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
نمی خواهم آخرین ورق دفتر خاطرات تو باشم که پاره می شود پاییز که بیاید و تو نباشی سوار بر بادهای سرگردان در کوچه ها باید به دنبال کدامین خانه باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟ + به فریاد در آمده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 22:13 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
خیلی وقت است که دیگر برای حرفهای پر معنی اش پاسخی ندارم خیلی وقت است که دیگر دلم برایش تنگ نمی شود خیلی وقت است می خواهم اسمش را از یاد ببرم خیلی وقت است که سعی می کنم دیگر دوستش نداشته باشم خیلی وقت است که ......اما چه فایده مگر به همین راحتی می شود همه چیز را فراموش کرد ؟؟؟؟؟؟ تو همانی که در اندیشه ی من می مانی حتی روزی که دیگر نباشم + به فریاد در آمده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 22:10 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
اگه چشمات پرسید بگو ندیدمش...... اگه گوش هات پرسید بگو نشنیدمش.... اگه دستت لرزید بگو مال سرماست ..... اما اگه دلت لرزید به خودت دروغ نگو ....... هنوز دوستش داری + به فریاد در آمده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 0:40 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
ای روزگار چه بی رحمانه دوران حکومت دل را سرابی ساختی در حصار حیرانی شاید دل کندن از کلبه تنهایی دیوانه ام کند اما ماندنم مرا دیوانه تر میکند میروم از این شهر و دیار میروم تا در حیرانی خود بسوزم و هیچ نگویم
+ به فریاد در آمده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 0:32 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
مهربون اجازه هست بشم خدات ؟اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات؟شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات ؟اجازه هست بیام پیشت یه کم بگم دوست دارم تو هم بگی دوستم داری ؟بارون بشم دل بیارم بریم تو باغ اطلسی بی دردو رنج و بی کسی بهت بگم اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی ؟خیال کنم دل منو با رفتنت نمیشکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ به فریاد در آمده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 0:23 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
اگه موج می دونست که ساحل دستای اونو نمیگیره اینقدر برای رسیدن به ساحل بی تابی نمی کرد + به فریاد در آمده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 19:38 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
زندگی آبراهیست به نام وفا......که میریزد به جویی به نام صفا...... که میریزد به رودی به نام عشق ......میرسد به دریایی به نام وداع + به فریاد در آمده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 1:27 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
+ به فریاد در آمده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 1:6 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
+ به فریاد در آمده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 0:55 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
به یاد تو هستم شاید تو هم یادی از من بکنی منی که بی تو تنهام ولی نه . انگار تو هم دیگه به یاد من نیستیانگار تو هم دیگه فراموشم کردی تویی که یه روز دم از محبت می زدی تویی که یه روز می گفتی هیچ وقت تنهات نمی ذارم اما گذاشتی تویی که می گفتی فراموشت نمی کنم اما کردی تویی که میگفتی من برات یه دنیام ولی نبودم تویی که می گفتی بی من میمیری ولی بی من نمردی ولی من بی تو تنهام بی تو میمرم و دارم میمرم فقط به یاد عطر نفسهات که روی صورتم می نشست و هنوز حسشون می کنم زنده ام نازنیم امشب به یادتم و دلم خیلی گرفته امشب مثل همیشه تنهام تنهای تنها دوست دارم برم نمی دونم به کجا ؟ شاید به نا کجا آبادی که کسی توش نباشه ولی افسوس اونجارو هم بلد نیستم تنهام ولی نمیدونم چرا ؟نمیدونم توی این تنهایی کی مقصره من یا تو ولی شاید تو . اره تو مقصری تویی که بدون هیچ بهونه ای رفتی بدون هیچ حرفی هیچ کلامی فقط با یه نگاه که هزار تا حرف توش بود حرفایی که هرچی فکر میکنم نمی تونم بفهمم شاید اگه حرفاتو می زدی و می رفتی اینقد چشم به راهت نمی موندم اما نه بذار همیشه چشم به راهت باشم چشم به راه با امید برگشت ولی نه دیگه امیدی به برگشت تو نیست ولی من همیشه تنها در تمام خیابانهای دلم قدم میزنم تا شاید نور کم سویی از امید را بیابم و به آن دل خوش کنم
+ به فریاد در آمده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 1:7 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
امشب توی این دنیای غریب زیر آسمون پر ستاره به دنبال یه گم شده میگردم یه ستاره ای که یه روزی از آن من بود ولی حالا گمش کردم افسوس که وقتی ستاره ام در دستانم بود فقط بهش نگاهی می کردم و می گفتم چه ستاره زیبایی دارم ولی الان که گمش کردم فهمیدم برام فقط یه ستاره نبود یه دنیا بود . دنیایی که هیچ وقت قدرش رو ندونستم و الان که دیگه ندارمش می فهمم ما آدما تا یه چیز رو داریم قدرش رو نمی دونیم ولی هزار افسوس که تا از دستش می دیم میگیم : وای چه دنیایی بود که ما نفهمیدیمش والان من هم میگم آه که چه دنیایی بود + به فریاد در آمده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 0:31 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
+ به فریاد در آمده در سه شنبه دوم مرداد 1386 18:53 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
روزی که دلم پیش دلت بود گرو دامن مرا سخت گرفتی که نرو حال که دلت پیش دیگریست کفش کج من راست نمودی که برو + به فریاد در آمده در سه شنبه دوم مرداد 1386 18:51 فریاد کننده :شادی<-PostAut |
|